سفارش تبلیغ
صبا ویژن

اینجانب، ابوحیدر

قسم به قلم، که اگر نبود، از دوریت دِق میکردم!
نظر

یَا سَامِعَ الْأَصْوَات

گفت: آدما اگر کسی رو واقعا دوست داشته باشند، خودشون رو در قالب چارچوب ها و قوانین اون فرد قرار می دن!!!!

و ناگهان دنیا بر سرم آوار شد، من چگونه مدعی دوست داشتن "تو" هستم اما هنوز که هنوز است خر خودم را می رانم

و دم از دوست داشتن "تو" می زنم

من را ببخش که "شما" رو "تو" خطاب کردم.

اما اینو بدون:

وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِى النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَها أَنِّى أُحِبُّکَ

پی نوشت:

 راست می گفت، آدم اگر کسی رو دوست داشته باشه، شبیه به محبوبش راه میره، شبیه به محبوبش حرف می زنه، شبیه به محبوبش لباس می پوشه، شبیه به محبوبش حتی عبادت می کنه! ، شبیه به محبوبش دوست می داره، شبیه به محبوبش غضب می کنه، شبیه به محبوبش می خنده، شبیه به محبوبش می بخشه، شبیه به محبوبش وعده میده و ...

اصلا می دونی چیه؟

آدم باید بشه اون چیزی که محبوبش می خواد، وگرنه حرف "دوست داشتن" رو که خیلیا می زنن!

اونی که عمل می کنه کجاست؟

و چقدر شبیه "تو" شدن رو من دوست می دارم عزیزم.

یا علی مدد

اینجانب ، ابو حیدر


یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَه

ای رفیق کسی که رفیق نداره!

حتما شما هم تجربه اینو دارید که وقتی با یک کودک تنها هستید و اون کودک یک کار جالب انجام میده و یا یک جمله زیبا به دهان میاره!

اما همینکه توی یک جمع قرار می گیرید و از اون کودک می خواهید که دوباره اون کار یا جمله رو تکرار کنه، بر عکس اون کودک لج می کنه و تکرار نمی کنه

تجربه اینو دارم که وقتی توی اتاق نشستی و توی حال و هوای خودت هستی، قناری توی قفس شروع می کنه به خوندن و جوری دهن می گیره که به عرش اعلاء می رسی

اما همینکه می ری جلوش، لج می کنه و نمی خونه! 

تجربه کردم که وقتی طاووسی تنهاست و یا توی تنهایی خودش غوطه ور هست، شروع می کنه به دلبری و پرهای دلبرش رو باز و رقص رو آغاز می کنه 

اما همینکه نزدیکش میشی، لج می کنه و پرهاش رو می بنده

نمی دانم چرا، اما دلم می خواهد لج کنم

لج کنم با خودم

با خود خودم

با کودک درونم

با قناری درونم

با طاووس درونم

شاید با خر درونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و دیگر ننویسم

شاید تا ابد شاید تا مدتی

والسلام

پی نوشت:

خدایا از خود لجوجم به تو پناه می برم

دریاب منو ای رفیق

یا علی مدد

اینجانب ، ابو حیدر


یَا مَالِکَ کُلِّ مَمْلُوک

نامش لیلا بود

اما لیلی ندیده بود!!

روزی لیلی، خواست لیلا را دعوت کند

زین رو، همای سعادت را به پرواز درآورد تا از بین غلامانش یک نفر مامور ارسال این دعوتنامه شود

همای سعادت چرخ زد و چرخ زد تا روی شانه یک غلام زشت و مفلس نشست

به او گفت لیلی قصد دارد که لیلا را به محضرش دعوت کند، برو و این دعوتنامه رو به لیلا برسون و یادت باشه که این اولین دیدار آنهاست و باید لیلا با بهترین مرکب و بهترین اطعمه و اشربه در این ملاقات حضور یابد. 

غلام رفت که به رتق و فتق امور این ملاقات برسد و دائما خدا رو شکر می کرد که توفیق تدارک این ملاقات نصیب او شده و اشک به چشمانش امان نمی‌داد!

به لیلا اعلام شد که در فلان روز شما برای اولین بار، به ملاقات لیلی دعوت شده اید.

نگارنده نمی داند که حال لیلا در هنگام شنیدن این مطلب چگونه بود، اما حدس می زند که چون برای اولین بار این سعادت نصیبش شده بود، حتما حالش دگرگون شده بود. 

اما غلام! 

خیلی مشتاق بود که حال لیلا رو در هنگام دیدن لیلی ببیند

و واقعا حال کسانی که برای اولین بار به محضر لیلی مشرف می شوند دیدنی و خریدنی ست. 

لیلا رفت به سمت لیلی

و به آرزویش رسید

و غلام ماند و یک دل آشفته و منتظر

و ای کاش کسی غلام را دریابد

یا علی مدد

اینجانب ، ابو حیدر


نظر

یَا صَانِعا غَیْرَ مَصْنُوع

دارم به خودم فکر میکنم...

خودِ خودم!

اصلا بگذارید اینطور بگویم 

دارم به "من" فکر می کنم

منِ دیروز

منِ امروز

منِ فردا

چقدر باهم فرق می کنند این من ها!

منِ دیروز ، آدمی بود با آرزو های بی نهایت، که به شوقشون می خوابید و با ذوقشون بیدار میشد و هر شب و هر روز برای رسیدن بهشون دعا میکرد و می نوشت و بعد از رسیدن به هرکدومشون خوش حال از اینکه خودش به دست آورده و با هر نرسیدن با عالم و آدم دعوا داشت.

اما منِ امروز تصمیمی جدید گرفته است

تصمیمی قاطعانه!

چند روز پیش یک وسیله ای برای شخصی خریده بودم و زمانی که تحویلش دادم، برق چشمانش، هیجان دستانش و نفسی که برای فریاد شوق در شش هایش حبس کرده بود، منِ دیروز رو سر جایش میخکوب کرد!

و چقدر کیف کرد این منِ دیروز

وقتی اون شخص گفت: تو منو به بزرگترین آرزوم رسوندی، خیلی حال دلم خوب شد خیلی خیلی حال داد

پیش خودم گفتم چه با حاله که آدم بتونه آرزوهای دیگران رو برآورده کنه و چقدر لذت بخشه!

پیش خودم هر چی فکر کردم که خب توی این دنیای شلوغ پلوغ، آرزوی خودم چیه، واقعا عقلم قد نداد

بیشتر فکر کردم که واقعا چی حال دلم رو خوب می کنه 

که ناگهان مثل ایکیوسان یه دینگی بالای ذهنم به صدا در اومد!

که همین چند لحظه پیش با برآورده شدن آرزوی دیگری حال دلت کوک شد

بله! منِ امروز تصمیم قاطعانه گرفته که تا حد وسعش و توانش(مالی، جانی، لسانی، وقتی و ...) آرزوهای دیگران رو از کوچیک بگیر تا بزرگ، چه خانم چه آقا، چه زشت چه خوشگل، چه پیر چه جوون و ... رو به فضل خدا برآورده کنه

هیچی دیگه همین روزا اسمم رو بجای ابوحیدر باید بذارم غول چراغ جادو!!!!

مدتی میشه که شبیه دیوانه ها، به هر کسی که می رسم ، از او در مورد آرزویش می پرسم!

و چه خوشم با این دیوانگی!! والا بخدا

منِ امروز ، این تصمیم رو گرفته و این راه رو طی می کنه تا منِ فردا به "تو" برسه!

ببخش که اینقدر من من کردم، خودت می دونی، منم می دونم که نیم منم نیستم، خودت مددم کن پس

یا علی مدد

اینجانب ، ابو حیدر


یَا مَنْ أَعَزَّنِی وَ أَغْنَانِی

آدما خیلی دوست دارند که مورد احترام باشند و بوی متعفن خودنمایی دقیقا از همین خواسته بلند میشه

خودنمایی ها چندین مدل هستن، اما توی این مطلب می خوام در مورد خودنمایی اخلاقی بنویسم!

خودنمایی اخلاقی، آدما رو به پذیرش ادعاهای تند و افراطی می کشونه!

خودنمایی اخلاقی آدما دو بعد داره:

یک طرفش تلاشیه برای دیده شدن توی جمع

و یک طرفش هم برای شرمنده کردن و یا حمله کردن به طرف مقابل هست!

برخی از مردم که قطعا شارلاتان های به تمام معنایی هستن، فقط می خواهند با خودنمایی اخلاقی، راه خودشون رو برای منفعت مالی یا اجتماعی باز کنن.

بعضی دیگر از مردم هم کسانی هستند که خودنمایی شون از سر حسن نیت هست، این بعضی ها دست و پا می زنن که با حرف زدن درباره چیزهای مختلف جایگاه خودشون رو بالا ببرند!

او که دم از اخلاق حسنه در جمع می زند! او که در جمع دم از نجابت و حیا می زند! او که در جمع دم از دین و ایمان می زند! او که در جمع دم از خدا و پیغمبر می زند! او که در جمع از شب زنده داری و مناجات شبانه اش می زند! او که در جمع دم از انسانیت می زند! او که در جمع دم از تعداد کتاب های خوانده و نخوانده اش می زند! او که در جمع دم از قضاوت نکردن آدم ها می زند! او که در جمع دم از کمک های خیرش می زند! او که در جمع دم از هزاران نکته اخلاقی می زند، و هزاران دم دیگر که فقط و فقط و فقط و فقط در جمع می زنند، توجه کردید؟ فقط در جمع! اما پایبندی به دم هایش ندارد!

او، او، او، او همان کسی است که به دنبال خودنمایی اخلاقیست

برای چه؟

برای بالا بردن جایگاه اجتماعی یا منفعت مالی! 

عجیبا غریبا!!!!

آدمیزاد دوپا ، دائما دنبال جایگاه بالا هست

دنبال احترام هست

دنبال منفعت مالی هست

اما غافل از اینکه همه اینهایی که دنبالش هستن ، کلا در دستان یک نفر هست

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ

بگو: خداوندا! تو صاحب فرمان و سلطنتى. به هر کس (طبق مصلحت و حکمت خود) بخواهى حکومت مى ‏دهى و از هر کس بخواهى حکومت را مى‏ گیرى و هر که را بخواهى عزّت مى ‏بخشى و هر که را بخواهى ذلیل مى ‏نمایى، همه خیرها تنها به دست توست. همانا تو بر هر چیز توانایى.

یا علی مدد
اینجانب ، ابو حیدر

نظر

یَا مَنْ عَلا فَقَهَر

می خواهم انشاء بنویسم!

به یاد آن زمان هایی که انشاء هایم سر سبزم را بر باد می داد!

پس انشاء "تعطیلات امسال را چگونه گذراندی" را می نویسم:

حدود 39 ساعت است که نخوابیده ام، و چشمانم دیگر رمق خوابیدن ندارند!

در ایامی که اکثرا در پی استراحت و افزایش وزن هستند، من 8 کیلو وزن کم کردم و بسیار کم خوابیدم، به امید ساخت پلی برای آینده، آینده ای نزدیک و روشن!

در سال جدید قصد دارم غوغایی به پا کنم!

معتقدم که زندگی را نباید بر مبنای ترس بنا کرد، بدون هیچ واهمه ای باید زندگی کرد، تنها در این صورت می شه گفت که به معنای واقعی کلمه زندگی کرده ایم

ترس ما رو بسته نگه می داره و مانع باز شدن و شکوفایی ما میشه 

ترس باعث می‌شه که پیش از اقدام به هرکاری، هزار و یک نگرانی و دغدغه راهِ مون رو سد کنه. دغدغه‌ها و وسواس‌ها، ما رو سردرگم تر می‌کنه.

این‌ها سیاه چاله‌های کهکشانِ روح ما هستن. انسان جایزالخطاست. خطا کردن، لازمه‌ی انسان بودن و نیز انسان شدنه.

فقط یک چیز رو باید یادمون باشه:

سعی کنیم خطاهامون رو تکرار نکنیم. تکرارِ خطاها نشانه‌ی حماقته.

در این چند روز بزرگ ترین معامله عمرم را با مرد ترین مرد جهان انجام دادم و باید دید که نتیجه این معامله چه خواهد شد 

همینک که می نویسم صدای ملیح اذان صبح ، گوشهایم را ماساژ می دهد و چه معجون جالبیست صدای اذان صبح و خنکای نسیم صبحگاهی، جگرم خنک شد

راستی اینو هم بگم که همیشه به برنامه داشتن نیاز نیست، بعضی وقتها تنها چیزی که لازم داریم جیگره!!

اون جیگر نه، اون جیگرپوزخند 

همزمان مشغول نوشتن این انشاء و مطالعه یک کتاب نازدانه هستم، در صفحه پیش رویم نوشته است:

"برای نجات عالمیان ناچار باید مسیح به صلیب آویخته شود و برای آنکه مسیح به صلیب آویخته شود ناچار باید به او خیانت بکنند.

پس می‌بینی که برای نجات عالمیان وجود یهودا از هر یک از حواریون دیگر واجب‌تر است.

راستش را بخواهی از یازده حواری دیگر هر کدام نباشند لطمه‌ای به‌اصل موضوع نخواهد خورد ولی اگر یهودا نباشد هیچ کاری از پیش نمی‌رود.

بنابراین بعد از خود مسیح مهمترین شخصیت همان یهوداست."

و چقدر این جملات شبیه روزگار فعلی ماست!

خب دیگه ما بریم دو رکعت نماز به کمرمون بزنیم

راستی نماز نماز نماز، همه چی از نماز به آدم میرسه، نماز واقعا آدم رو آروم میکنه

ابوحیدر رو هم دعا کنید

یا علی مدد

اینجانب ، ابو حیدر


نظر

یا دائم اللطف

با هر کس مثل خودش نباش!

اگه بد بود،

تو خوب باش

اگه خوب بود،

تو خوب تر باش

بذار آدم خوبه قصه تو باشی!


پی نوشت:

اینو بدون که اگه می خوای شبا راحت سرت رو بذاری روی بالش، باید سخاوت داشته باشی

اگه می خوای خواب راحتی داشته باشی، باید سخاوت داشته باشی

و اینو بدون که ایثار در لغت به معنای برگزیدن، عطا کردن، غرض دیگران رو بر غرض خود مقدم دونستنه، یعنی عدم خودخواهی و نهایت دگر خواهی!

و این کمال درجه سخاوت است.

یا علی مدد

اینجانب ، ابو حیدر


نظر

یَا مَنْ هُوَ فِی قُوَّتِهِ عَلِی

از خونه که راه افتادم، بهش گفتم که توی این سفر آدم خوبات رو سر راه من قرار بده، بذار حال کنیم!

راننده ی با صفایی اومد منو سوار کرد و توی راه خیلی با هم معاشرت کردیم و لذت بردم

وسطای راه، توی جاده، ماشینش خراب شد! یه نیگا به من انداخت و با همون لحن داش مشتیش گفت: داداش باکت نباشه! سه سوته ردیفش می کنم و رفت سراغ موتور ماشین!

همینکه داشت با موتور ماشین ور می رفت، گفت: داداشی حالا کجا می خوای بری؟

گفتم اگه به موقع برسیم فرودگاه، ایشالا می خوام برم نجف!

چند قدم اومد اینور و دوباره با همون لحنش گفت: جان مولا؟

گفتم بله

گفت: به مولا خودم کولت می کنم تا فرودگاه چیه، تا خود نجف چارنعل می برمت!

دوباره رفت سمت موتور ماشین و به ماشینش گفت جان مولا آبرو داری کن!

اومد و استارت زد و روشن شد، یهو یه خنده باحالی کرد و گفت: بهت نگفتم باکت نباشه؟!

با تاخیر رسیدیم فرودگاه، کلی منو ماچ کرد و راهی کرد و کرایه هم نگرفت، گفت با آقا حساب و کتاب داریم!

بدو بدو اومدم کارت پرواز رو گرفتم و رفتم سمت پلیس گذرنامه برای چک کردن پاسپورت

گفت کجا؟ گفتم نجف!

گفت سلام منو به آقا برسون، و محکم مهر خروج رو روی پاسپورتم زد و به نشانه احترام از جاش بلند شد!

سراسیمه به سمت گیت خروجی رفتم و نهایتا سوار هواپیما شدم

یه آقای مسن، با سبیل های تاب داده روی صندلی کناری من نشسته بود

آدم ساکتی به نظر می رسید، سلامی کردم نشستم کنارش و با سنگینی جواب سلام منو داد!

پیش خودم گفتم نیگا کن با کی همسفر شدیم!

چهار قل رو خوندم ، آیت الکرسی خوندم و هواپیما لندینگ کرد

مدتی گذشت که موقع پذیرایی شد، اما همسفر سبیل تاب داده من خواب بود

میزش رو باز کردم و غذایش رو روی میزش گذاشتم و کمی آرام تکانش دادم که بیدار شود

یک چشمش رو باز کرد و گفت: نذاشتی! نذاشتی بخوابیم

منم بهش به شوخی گفتم غذات رو بخور وگرنه خودم می خورما، یه چپ چپی به ما نیگا کرد که نگو!

از هر طریقی که در طول سفر می خواستم سر صحبت رو باهاش باز کنم، راه نمی داد!

اما من همچنان دست بردار نبودم!!!!!

بهش گفتم حاجی! چرا اینقدر کلافه و ساکتی؟ با صدایی خشن گفت: جاجی باباته!!!!!!

گفتم موسیو حالت کوک نیست، مریض احوالی؟

سکوت تنها پاسخش بود

به هر جهت هر کاری کردم نشد!

دفتر روزنگارم رو برداشتم و قلم به دست شدم و شروع کردم به نوشتن، چند دقیقه ای گذشت ، گفت: نویسنده ای؟

گفتم نویسنده باباته!!!!!!

گفت نویسنده که بد نیست ، منم گفتم حاجی هم!

گفت قهر کردی؟ گفتم نه والا

صحبتمون گل انداخت که ناگهان صدای مهماندار بلند شد که کمربندها رو ببندید که بزودی در فرودگاه نجف خواهیم نشست

بهش گفتم عادت دارم از آدمایی که با صفا هستن، یه نصیحت هدیه می گیریم، ما رو یه نصیحت کن!

من من کرد و بعد از چند ثانیه مکث گفت:

هرکسى، در هرقضیه ‏اى،

در هر واقعه ‏اى حکم به حق کنه،

گرچه بى ‏دین و ملحد و لا مذهب باشه،

در اونجا على وجود داره!

جاى پاى على رو اونجا مى ‏بینیم! مى ‏گه من اونجا هستم!

بعد سبیلش رو تابی داد و گفت: این نکته رو، این سرّ رو به شما گفتم که بری روى اون فکر کنی.

فرق نمى ‏کنه چادرى‏ باشه یا بى ‏حجاب!

ریش گذاشته باشه یا ریشش رو زده باشه!

در هر جا که شخص حرف حقی رو زد، همونجا على وجود داره.

بى ‏حجاب‏ باشه، باشه! بى ‏دین باشه، باشه!

چرا؟

چون‏ الحقّ مع علىّ، حق با على ست.

حیف که نمی تونستم، وگرنه لب های این آقا رو می بوسیدم که اینگونه از محبوبم گفت

تا اینجای سفر حاجت روا بودم و آدم خوبای خدا سر راهم بودم

الباقی سفر هم خدا مدد کند

کاش جناب حق، حضرت ابوتراب سلام الله علیه این حقیر رو عفو کند که بعد از هر نام زیبایش، یک "صلوات الله علیه" نگذاشتم!

یا علی مدد

اینجانب ، ابو حیدر


نظر

 یَا غَافِرَ مَنِ اسْتَغْفَرَه

امروز چند دقیقه ای مونده بود به تحویل سال، دل توی دلم نبود!

تیک تاک ساعت هی می خواست منو به یه سال جدید هل بده و همینطور تپش قلبم بیشتر و سر درد چند روزه ام تشدید می شد

با خودم داشتم فکر می کردم که اوووووووووو سیصد و اندی روز مهلت امسالم رو به گند کشیدم و هیچ کاری نکردم و دوباره باید روز از نو و روزی از نو!

این ابوحیدر عوض شدنی نیست، تغییر نمی کنه

چه سال نویی؟ چه کشکی؟ چه دوغی؟

قطعا سال 1400 هم برام مثل سال 1399 خواهد بود، منی که هر روزم مثل روز قبل هست و دچار خسران شدم! سال جدید چه فرقی برام می کنه؟

منی که با زنگ صدای تلقین توی قبر هم بیدار نمی شم، سال جدیدم چه فرقی برام می کنه؟

نه اینطور نمیشه، بایس کاری کرد 

باید پوست انداخت

باید نو شد

باید لباس جسم و روحمون رو نو کنیم

سال گذشته، دیگه گذشته، دیگه تموم شده

دیگه به ما کار نداره و ما هم نباید دیگه باهاش کار داشته باشیم

در سال گذشته

خیلیا موفقیت داشتن، خیلیا نداشتن

خیلیا عزیزانی به خانوادشون اضافه شد، خیلیا عزیزانشون رو از دست دادن

خیلیا ازدواج کردن، خیلیا طلاق گرفتن

خیلیا با سیل و زلزله و کرونا و ... دست و پنجه نرم کردن

خیلیا دو دوتاشون چهارتا نشد و خیلیا هم دو دوتاشون ده تا شد

و ...

تا دنیا دنیاست این اتفاقات در حال رخ دادنه، گذشته اینگونه بود و آینده نیز

اما این وسط مهم اینه که :

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم

ضمنا

یادمون باشه که توی سال 99 خیلیا نه ، بلکه همه مون از تاریخ سالروز مرگمون عبور کردیم و متوجه نشدیم!!

خدا بیامرزه رفتگان همه تون رو، آلبرت هابارد خدا بیامرز می گفت: زندگی رو خیلی جدی نگیر، چون در هر صورت از اون زنده بیرون نخواهی رفت!!

امیدوارم سال جدید،“محول الحول و الاحوال” مدد نماید که تغییرات در ما رخ دهد و به “احسن الحال” برسیم و پوست اندازی ذهنی ، روحی و جسمی برای همه ما رقم بزنه و همه از پوست جدیدمون کیف کنیم. والا.

یا علی مدد

اینجانب ، ابو حیدر


نظر

یَا مَلْجَئِی عِنْدَ ضْطِرَارِی

بعضی وقتها ، آدمها الماسی توی دستشون دارند،

بعد چشمشون به یه گردو می افته!

دولا میشن تا گردو را بردارن.

الماسه می افته تو شیب زمین،

قل می خوره و قل می خوره و تو عمق چاهی فرو می ره،

می دونی اونوقت چی برای آدم می مونه ؟؟؟

یه آدم … ، یه دهن باز ..، یه گردوی پوک … و یک دنیا حسرت !!!

مواظب الماسهای زندگیمون باشیم .

شاید به دلیل اینه که صاحبش هستیم،داریمش و بودنش برامون عادی شده و ارزشش رو از یاد بردیم.

یه نیگا به دور و برمون بندازیم و الماس های خودمون رو ببینیم

خانواده مون

رفقامون

سلامتیمون

شغلمون

و ...

یا علی مدد

اینجانب ، ابو حیدر